سيد محمد باقر برقعى
751
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مگر شد گيسوانت ليلة القدر * كه پنهان اندر او صبح برات است ؟ نصاب حُسنِ تو ، الحقّ تمام است * عيان چهره چون وقت زكات است ميان شب چسان جا دادهاى صبح * بگو اين ليله چون طرف غدات است ز اسب پيلپيكر شو پياده * وزيرا ! شه ز رخسار تو مات است روان از ديدگان شد رود نيلم * سرشكم ديدى و گفتى فرات است به بحر غم نظر كن « عبقرى » را * دگر كى بهر او راهِ نجات است ؟ آب حيات در روز اگر درآيى ، گويم كه آفتابى * ور در شبت ببينم ، دانم كه ماهتابى كى آفتاب و مه را ، بر رخ حجاب باشد * اين از خصايص توست ، ز آن رو كه در حجابى خورشيد و ماه را كى طالب فزونتر از توست ؟ * ز آن رو كه روح روحى ، معشوق شيخ و شابى يك چشمه آب حيوان ، كى آفتاب دارد ؟ * آب حيات را هم ، گويا تواش سرابى در قرص مهر اعظم ، كى لعل ناب ديدى ؟ * خود شكّرين لب استى ، ياقوت لعل نابى بدر منير را كى در ديده خواب باشد ؟ * ديدم تو را كه گاهى بيدار ، گه كه خوابى اين طلعت منوّر ، دارد چه رنگ و رويى * وين طرّهء مسلسل ، دارد چه پيچ و تابى از سرو قامت تو ، سرو و سمن خجل شد * گل از تو در عرق شد ، ز آن رو كه خود گلابى افسانههاى پيشين ، بىحدّ شنيده بودم * ليكن چو تو نديدم ، در هيچ فصل ، بابى از ابر پرده خو روش ، اكنون اگر برآيى * خواهى فكند از نو ، در دهر انقلابى شد « عبقرى » به زارى ، در درگهِ تو شاها * « لا » و « نَعَمْ » كجا رفت ؟ آخر بده جوابى